دوست عزيزم، اين كبد تو نيست!
جولای 22, 2008
” به همه بگوييد سكته كرده ، ماجراي كبد را اسم نبريد”
از گفتههاي تلفني يك مسئول مراسم تشييع
كبد خسرو شكيبايي به هيچ كدام ما ربط ندارد. طحال و روده و ريهاش هم همین طور. ما حق نداريم درباره اعضا و جوارح ديگران قضاوت اخلاقي كنيم. اين كه از بازي ، قيافه ، مرام يا صداي شكيبايي خوشمان بيايد دليل نميشود حق داشته باشيم به همه زندگياش سرك بكشيم.خصوصاً حالا . كه دستش از عالم قاضيان زنده پرگو كوتاه است.
ميلان كوندرا در وصاياي تحريف شده مقاله خوبي دارد درباره كافكا. درباره وصيت كافكا مبني بر سوزاندن آثارش. اسم مقاله هست ” خواننده عزيز! تو در خانه خودت نيستي “.ميگويد ما گاهي دچار اين توهم ميشويم كه از خالق اثر به زندگي و آثار او محقتريم. چه كسي همچين حقي به ما داده؟
برخي جزئيات را نميتوان از هم جدا كرد. همهشان يك پازل ناگسستني واحد را ميسازند. شايد اگر شكيبايي سينه سوخته نبود و زندگي پريشان حالي نداشت هيچ وقت ايني نميشد كه حالا تصويرش در خاطر ما مانده. كي تضمين ميدهد بدون آن تكههاي كوچك دردآلود ما همچنان صاحب تعدادي از بزرگترين آثار دنيا بوديم. شكيبايي نازنين را هم لحظهاي فراموش كنيد. برويد سراغ غولهاي بلامنازع. پروست بدون آسم و داستايفسكي بي صرع چه طور كساني ميشدند؟
” اگه اونجوري بود كه ديگه پدر ايمان نبود…يكي بود مث من و تو”
ما بدجنس و دغليم. يكي ديگر زخم خورده و رنج كشيده و اثري خلق كرده است. حالا ما هم اثرش را ميخواهيم هم بابت زخمخوردنش – كه منتي گردنم ما ندارد- ملامتش ميكنيم. آن هم نه سينه به سينه و با دل و جرات. پشت سرش ، زيرزيركي وقتي دستش از هر دفاعي كوتاه است. عدهاي هم چقدر از اين تفحصهاي خالهزنكي كيف ميكنند و طرحاش را ميگذارند پاي جسارتشان.
بدن خوب است سالم باشد. كبد شكيبايي هم كاشكي تا 100 سال ديگر به وظايف كبدانه خودش ادامه ميداد. ريه هوشنگ گلشيري هم اي كاش كه بدقلقي نميكرد. ولي خب كه چه؟ از اين آرزوهاي كوچك سانتيمانتال به كجا قرار است برسيم؟ كه رو ميكرديم گلشيري فقيد را مثل بچههاي 15 ساله خطاب ميكرديم : استاد سيگار براي سلامتي زيانآور است!
اين تصوير كه بزرگي را – بلانسبت - چون صغيري بيهوش و بيحق نسبت به زندگياش خطاب كنيم ، مضحك نيست؟توهين آميز نيست؟ احتمالن باشد. چون: ما در خانه خودمان نيستيم.
خدا شكيبايي نازنين را رحمت كند. چون حضرت بونوئل (كه از خداوند يك ريه و كبد زاپاس آرزو ميكرد)، دهها كبد تر و تازه ببخشايدش. جايي بگذاردش در امان از پچپچههاي خالهزنكانه. يك كنج آرام و روشن تا بدون آزار همسايههاي مزاحم در خانه ابدياش صفا كند.
جمعه نحس
جولای 18, 2008
خواب میبینم: در خانه مشهدمان هستم. مهمان داریم. پدرم سیگار به لب میرود یک گوشه چمباتمه میزند رادیو گوش کند. داخل اتاق نیستم.یکهو صدای شیون میآید. میدوم داخل اتاق.سیگار گوشه پدرم هنوز آرام دارد میسوزد. رادیو هم یک موسیقی طربناک روسی گذاشته. ولی نیم صورت و بدن پدر غرق خون است.مرده.مادر و خالهام جیغ میکشند. خواهرم را میبریم یک اتاق دیگر تا نبیند. من مبهوتم. باید کاری بکنم. من پسر بزرگم.باید کاری بکنم. ولی گیج و مبهوتم.این طور وقتها آدمها چه کار میکنند؟ کی میآید کمکشان؟ نباید گریه کنم. نباید مبهوت بمانم. ته ذهنم دارم کارها را مرور میکنم: خبردادن به این و آن ، مرخصیگرفتن ، گرفتن مراسم، کارهای بانکی تا حقوق بازنشستگی به حساب مادرم ریخته شود ، کلی خرده کاری. باید برای خوانندگان وبلاگم بنویسم که پرویز روحبخش کی بوده. باید برای قدیمیتر ها فاش کنم که کارمندالشعرا و مهتابالادبای گلآقا پدر من بوده. ولی الان نمیتوانم. الان باید یک گوشه کز کنم. باید به پدرم فکر کنم. به رابطه خودم و پدرم. باید کنجی برم یواشکی گریه کنم. با خودم فکر میکنم آرزوی پولدار شدن ناگهانی و پروژههای خیالپردازانه مالیاش هیچ وقت به نتیجه نرسید. اما دلداری میدهم خودم را که موقع مردن حالش خوب بوده. دورش شلوغ بوده و خیالش آن قدر راحت که بنشیند از رادیو موسیقی گوش کند. سیگار هم که به لب داشته. دست کم حسرت آخرین سیگار به دلش نمانده. نباید تو خودم بروم. آرزو میکنم کاش بردار بزرگی داشتم که کارها را مرتب میکرد و من مجبور نبودم حالا معقول و خونسرد باشم. اما برادر بزرگتر ندارم….
از خواب میپرم. حالم بد است. غمگین و مچالهام. مینشینم پای وب که حالم بهتر شود.
همه از خسرو شکیبایی نوشتهاند..ببینم چه خبر شده؟ نکند؟ فید خبرهام را باز میکنم. اولیش کافی است. دیگر نمیتوانم بخوانم. میروم تو اتاق و به مهرناز میگویم: یک خبر بد دارم…
پدرم تیر به دنیا آمده. شکیبایی 1323 اون 1332 .شکیبایی را دوست دارد. اصلن یک جورهایی با او همذاتپنداری میکند. لعنت به این تقارنها، لعنت به آن خواب ..به این خبر. همه چیز حالا با هم آوار میشود.
به مادرم اساماس میزنم: چطورید؟ هنوز ظهر است.نمیخواهم الان زنگ بزنم. اصلن یک جورهایی جراتش را هم ندارم. منتظرم یک شکلک شاد بیاید. یا یک خوبیم ساده. تا نفس راحتی بکشم.اما جواب اساماس ام نمیآید. عصبیتر میشوم.
هفتان لینک تصنیف یاد تو میرفت و ما … رو گذاشته. مدتها بود میخواستم دوباره بشنومش به یاد نوجوانی. اما نه امروز لعنتی. دانلودش میکنم. حالم بد میشود. تداعی سالهای نوجوانی. تداعی 38 بار دیدن فیلم هامون وقتی اول دبیرستان بودم. تداعی پدرم. این همه یاد مرگ در این جمعه نحس از کجا آمد آخر؟
ساعت چند است؟ وقتش شده زنگ بزنم؟ میخواند : حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت…
جی تاک را نگاه میکنم. آن همه دایره خاکستری. همه اینویز اند. مگر میشود آنلاین نباشند. لعنتیها بیرون بیایید…دلمان پکید آخر…
هی آقا! کجا کجا؟
جولای 18, 2008
باید بتوانم یک چیز سرجمع بنویسم. تکاندهنده باشد. احساس برانگیزد. ولی لکنت گرفتهام. حتی عکس هامونت را هم در نت پیدا نمیکنم…اگر ننویسم کل نوجوانیام با هقهقات تکیه داده به دیوار بیمارستان روانی گذشت ،جفا کردم. اگر بنویسم میشود یک چیز سرد و افسرده مثل همین. در خور آن شورها نیست.
بگو پس ما آویختهگان به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده و کپکزده خود را …
انجمن غرغروهاي گمنام
جولای 15, 2008
ما به غر زدن معتاد شدهايم.
با هر كسي حرف ميزني غر ميزند.همه دنبال گوش مفت و روان آرامي ميگرديم كه تمام عصبيتها را خالي كنيم سرش. مدام روان هم را ميجويم. انگار خبرهاي روزنامه و تلويزيون و نت به قدر كافي ناخن نميكشد روي تخته سياه اعصابمان.
بايد يك N.G.O غرغروهاي گمنام راه بياندازيم. يك اتاق بزرگ روشن جايي باشد كه همه درش با هم شوخي كنند. كه يك تكه كيك شكلاتي مهربان و يك چايي …يا نه همان چايي خالي هم بس است. تو يك فنجان چيني تميز براي مراجعهکنندگان خسته. اين چيني بودن ليوان خيلي مهم است. ليوان يك بار مصرف توهين به وجود انسان است. گل ندارد.ارزان است. اصلن آدم را ارزان فرض ميكند. شان آدم را اينقدر نميداند كه ارزش شستن مجدد حتي يك فنجان را داشته باشد. انسان كه البته همهاش فنجان و كيك شكلاتي نيست. يك كمي هم سهم لبخند و گفتن اين كه” خيلي خوبم “است.
اگر اوضاع همه اينقدر داغون و ناجور است چرا نميرويم همه مثل نهنگها دستهجمعي طومار اين قصه را بپيچيم تا برود پي كارش؟ يك تكههاي خوبي لابد دارد كه هنوز زندهايم . يك چيزهايي در روز يا هفتهمان پيدا ميشود كه ارزش دلخوشي را داشته باشد. كه خوشحالمان كند. لازم نيست حتي نيشمان باز شود - نيشمان مثل وقتي كه اين اساماس هاي وقيح روزانه را ميخوانيم باز شود؛ يا مثل نيشخندي كه مال جوكهاي عصبي كننده سیاسی است. - يك خوشحالي توام با آرامش. يك ذوق زدگي كه بشود كنار فنجان چاي و تكه مهربان كيك مزهمزهاش كرد.
اين انجمن حمايت از غرشوندگان بايد يك ساعتي را هم اختصاص دهد به پاك كردن آدمها. دورتادور مينشينيم و يكي يكي بلند ميشويم و مثلن ميگوييم :” من سروش روحبخش هستم . من غر ميزدم اما حالا پاكم.” بعد هم را تشويق كنيم .
در كمال آرامش هم مينشينيم مشكلاتمان را مينويسيم روي كاغذ ببينيم چند تاش را ميتوانيم حل كنيم. باید در مقام مسئول زندگیشخصیمان یک فکرهایی به حال خودمان بکنیم. از درد و عذاب بپیچیم و گناه را مدام بندازیم گردن جبر جغرافیایی؟بی انصافی نکنیم. در شرایط بدتر از این هم آدمهایی بودهاند که باشکوه زندگی کردهاند. ما سختمان است. چون به شرايط درهم برهممان عادت كرديم. چون طبق قانون اينرسي نميشود راحت از موقعيت قبلي خارج شد. ولي خب آدم پاك كارهاي سخت هم ميكند.
اين انجمن البته نبايد مثل آسايشگاههاي بيماران باشد. نبايد ايزوله باشد. نبايد بوي دوا بدهد. بايد آدمها را پاك كند و بفرستدشان توي كوچه بازار. بايد يك آدمهاي آرامي را تربيت كند كه حاضر نميشوند غر بشنوند. كه خيلي موقر اما جدي براي هر كسي كه گوش مفت گير آورده توضيح بدهند كه : دوست عزيز! حواست هست كه داري غر ميزني؟ حواست هست كه داري از آدمها مثل دستمال كاغذي استفاده ميكني ؟
طرف اول گيج ميشود. اصلن حالش گرفته ميشود.بعد به فكر ميافتد برود سراغ يك سنگ صبور ديگر. حالا اگر آدمهاي پاك اين انجمن زياد باشند شايد ديگر راحت گوش مفت پيدا نكند. بعدشاید به اين فكر بيافتد كه از حجم غرهاش كم كند. يا بهتر اين كه ببيند چه تعداد از مشكلاتش واقعن قابل حلاند.
غر كه از زندگيمان حذف شود ميبينيم چقدر آرام شدهايم. فكرمان چقدر باز شده. چقدر توانايي كارهايي را پيدا كرديم كه قبلن بهشان فكر هم نميكرديم.
اين انجمن را بايد روزي تاسيس كنيم. مايهاش يك اتاق بزرگ روشن است و يك فنجان چاي و يك تكه كيك عزيز…
پخته
جولای 9, 2008
آن یکی آمد که معذور دار، چیزی نپختهایم امروز. گفتم : مر چیز پخته تو را چه خواهم کردن؟ تو میباید که پخته شوی!
مقالات شمس تبریزی
قانون سوم خواب بزرگ
جولای 7, 2008
قانون سوم: گالوم را نکش، چون از پایان ماجرا بیخبری!
در جلد نخست ارباب حلقهها جایی هست که یاران حلقه راهشان را ناچاراً از زیرزمینهای هراسناک موریا میگذرانند. فرودو متوجه سایهای میشود که چند روز است تعقیبشان میکند.با گندلف صحبت میکند و گندلف میگوید مدتهاست میداند گالوم منحوس در تعقیب آنهاست. فرودو می پرسد پس چرا همین حالا دخلش را نیاوریم. گندلف خردمند میگوید: شاید هنوز وظیفه تاریخی دارد که باید انجام دهد..ما از پایان ماجرا بیخبریم.
گالوم زنده میماند.

کسانی که کتاب را خوانده یا فیلم را دیدهاند میدانند که در واپسین لحظات ارباب حلقهها وقتی فرودو هم اسیر وسوسه حلقه میشود و دیری نمانده که جنگ به نفع نیروی تاریکی مغلوبه شود ، این گولوم است که حریصانه انگشت فرودو را با دندان میکند و به همراه حلقه به عمق جهنم سقوط میکند . هم بازی خودش را کامل میکند و هم جهان را از شر حلقه میرهاند.

قانون دوم خواب بزرگ
جولای 5, 2008
قانون دوم: جلوی غریبهها خودت را نگیر. چون طرفت ممکن است رفیق اسپایک جونز باشد!
توضیح : کسانی که فیلم قهوه وسیگار را دیدهاند حتمن اپیزود معرکه “پسرخالهها؟“را بخاطر دارند. یک بازیگر ایتالیایی نشسته روبروی یک کارگردان جوان تازه به دوران رسیده امریکایی و دارد سعی میکند قانعاش کند که براساس شجرهنامهشان آنها یک نسبتهای خونی با هم دارند.امریکایی خیلی سرد و با نخوت در مقابل شور و حرارت ایتالیایی گارد گرفته و اساساً او را آدم حساب نمیکند. حتی کار را به جایی میرساند که از طرف میپرسد: شما احیاناً گی هستید؟! با این حال بازیگر سعی میکند دست کم شماره پسرخاله احتمالیاش را بگیرد. باز کارگردان با لحن تحقیرآمیزی توضیح میدهد که بر اساس قوانین شخصی، شمارهاش را به غریبهها نمیدهد.در این گیر و دار موبایل بازیگر ایتالیایی زنگ میخورد و با اسپایک نامی درباره قرار بیلیارد عصرشان صحبت میکنند. امریکایی که این مکالمه را شنیده کمی خودش را جمع و جور میکند و با تردید میپرسد که با اسپایک لی حرف میزدی؟حالا اینبار ایتالیایی است که بیخیال میگوید : نه ..اسپایک جونز بود! کارگردان جوان از شنیدن نام بتاش -که رفیق فابریک مرد آنسوی میز است -یکه میخورد. به تته پته میافتد.موضعاش کاملن عوض میشود و میپرسد: به نظرت این که من پا رو قوانینم بگذارم و شمارهام را بهت بدم خیلی بیشرفانه است؟ طرف هم نه میگذارد و نه برمیدارد میگوید : بله …و میرود که به قرارش با رفیق نابغهاش برسد….

قوانین خواب بزرگ
جولای 4, 2008
قانون اول: اگر کسی را مسخره کنی به شکل رقتباری شبیه او خواهی شد.
مت بزرگ کمک!
جولای 3, 2008
این پست فقط برای تست این که ” لایورایتر میتواند بدون ژانگولر پابلیش کند یا نه ؟” نوشته شده و ارزش قانونی دیگری ندارد…
آی وردپرسیهایی که با مت بزرگ اینجوریاید ( شکل اینجوری) بروید بگویدش چاره ما کجاست؟
چه روزهایی بودند رفیق من…
ژوئن 30, 2008

Once upon a time there was a tavern
Where we used to raise a glass or two
Remember how we laughed away the hours
And dreamed of all the great things we would do
Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
For we were young and sure to have our way
Then the busy years went rushing by us
We lost our starry notions on the way
If by chance I´d see you in the tavern
We’d smile at one another and we’d say
Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Just tonight I stood before the tavern
Nothing seemed the way it used to be
In the glass I saw a strange reflection
Was that lonely woman really me
Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Those were the days, oh yes those were the days
Through the door there came familiar laughter
I saw your face and heard you call my name
Oh my friend we’re older but no wiser
For in our hearts the dreams are still the same
Those were the days my friend
We thought they’d never end
We’d sing and dance forever and a day
We’d live the life we choose
We’d fight and never lose
Those were the days, oh yes those were the days
Mary Hopkin /Post Card/Those Were the Days
روزی روزگاری یه کافهای بود
که همیشه یکی دو گیلاس اونجا میزدیم
یادت مییاد چقدر اونجا میخندیدیم
و به کارهای بزرگی که قراره در آینده انجام بدیم فکر میکردیم؟
روزهایی بودند رفیق من
فکر میکردیم هیچ وقت تموم نمیشن
آواز میخوندیم و میخندیدیم
و یه روز
این زندگی رو انتخاب کردیم
بعد اون سالهای پرکار رسیدن
و ما مفاهیم پر ستاره رو در راهمون گم کردیم
اگه یه روز اتفاقی تو بار همدیگه رو میدیدیم
به هم لبخند می زدیم و میگفتیم
چه روزهایی بودن رفیق
فکر میکردیم هیچ وقت تموم نمیشن
فکر میکردیم واسه همیشه آواز میخونیم و میرقصیم…
همین امشب کنار اون کافه ایستاده بودم
هیچ چیز شبیه قبل نبود
تو آینه تصویر عجیبی دیدم
این زن تنها من بودم؟
چه روزهایی بودند رفیق….
از لای در صدای خنده آشنایی اومد
صورتت رو دیدم و شنیدم که صدام کردی
اوه رفیق ما پیرتر شدهایم، اما عاقلتر نه
چون تو قلبمون رویاها هنوز همون رویاهان
چه روزهایی بودن رفیق …
ترجمه : مهرناز مصباح
دانلود کنید:
http://www.4shared.com/file/53863371/635456a7/Mary_Hopkin-_01_Those_Were_the_Days.html
.
.
